تبلیغات
پژوهش نگار پژوهش نگار - علم و دانش بی انتهای امام کاظم(ع)
یکشنبه 4 خرداد 1393

علم و دانش بی انتهای امام کاظم(ع)

   نگارش و انتخاب توسط: محمد هاشمی    

شالوده رسالتها و مكاتب آسمانی بر اساس ایمان به غیب استوار شده است بارزترین نمونه‌های آن، علم غیب بندگان مقرب خداست. آیا كتابی كه به پیامبر وحی می‌شود و مردم را به پیروی از او امر می‌كند، از ناحیه غیب نیست؟

چگونه خداوند تمام این مكاتب بزرگ آسمانی و این كتاب عظیم (قرآن) را، كه جهانیان را به رویارویی فرا خوانده تا یك سوره و یا چند آیه همانند آن را بیاورند، به پیامبر امّی خویش آموخته است؟!

ما در قرآن می‌خوانیم كه حجت عیسی‌بن‌مریم (ع) بر مردم دورانش آن بود كه ایشان را از آنچه در خانه‌هایشان انبار كرده بودند، خبر می‌داد. بدین سان دانش الهی امام كه از حد و مرز دانش مردم گذر كرده، خود دلیلی است بر اینكه او از جانب خدا موید و امام و حجت تمام مردم روی زمین است.

این علم چگونه حاصل می‌شود؟ آیا از طریق حدیث از رسول خدا، از جبرئیل، از خدا حاضر شده و یا از طریق ثبت آن در صحیفه دل و دمیدن آن در روح پدید آمده است و یا از طریق ستونی نورانی كه امام بدان می‌نگرد و هرگاه خدا بخواهد او چیزی را در می‌یابد یا آنكه با نزول روح كه بزرگترین فرشتگان است، در شب قدر بر امام،‌ امور بر او آشكار می‌شود؟! تمام این موارد و چه بسا راههای دیگری كه ما از آنها آگاهی نداریم، می‌تواند برای تحصیل علم غیر توسط امام درست باشد و برای شناخت جزئیات و تفاصیل این امر نیازی نیست خود را به مشقت اندازیم بلكه در این باره همین اندازه كافی است كه امام به اذن خداوند از آنچه بر مردم پوشیده و پنهان است، آگاهی می‌یابد و خداوند بدین وسیله بر آن منت می‌نهد و مردم باید از آنها اطاعت كنند.

 

18.jpg 

 

در حدیثی از امام صادق (ع) در این باره آمده است:

«به آن حضرت عرض كردم: دانش شما از چه راهی حاصل می‌شود؟ فرمود: این دانش میراثی است از رسول خدا (ص) و علی‌بن‌ابی‌طالب. گفتم: یعنی بگوییم كه دانش در دل شما افكنده و یا در گوش شما خوانده می‌شود؟ گفت: ممكن است چنین باشد». (بحارالانوار ، ج 2، ص 174)

امام كاظم با اتكا به علم غیب، در تمام عرصه‌های حیات سخن گفته است و وصیت آن حضرت با هشام كه خود چكیده‌ای از حكمتهای پیامبران و گلچینی از دیدگاههای مكتبی است، به عنوان شاهدی برای اثبات این مطلب كافی است. آنچه در زیر می‌آید. قطره‌ای است ناچیز از این دریای گهربار:

1- روایت شده است كه اسحاق بن عمار گفت: چون هارون، امام موسی (ع) را در بند كرد، ابو یوسف و محمدبن‌الحسن از یاران و شاگردان ابو حنیفه خدمت آن امام رسیدند. یكی از آن دو به دیگری گفت: ما برای یكی از دو كار پیش ابوالحسن موسی‌بن‌جعفر آمده‌ایم كه یا او را هم عقیده خویش كنیم و یا بر او اشكال بگیریم. هر دو رو به روی ایشان نشستند. در همین حال مردی كه از طرف سندی بن شاهك بر آن حضرت گمارده شده بود، خدمت وی رسید و اظهار داشت: نوبت من تمام شده و به خانه خود می روم اگر شما را خدمتی و كاری هست بفرمایید كه چون باز نوبت من شود فرمایش شما را به انجام رسانم. حضرت فرمود: من كاری ندارم. چون مرد از محضر آنان بیرون رفت، امام به ابو یوسف روی كرد و فرمود: شگفتا از این مرد! او امشب می‌میرد و آمده می‌گوید كه فردا می‌خواهد كار مرا انجام دهد!!

ابویوسف و محمدبن‌الحسن برخاستند و با هم گفتند: ما آمده بودیم تا از او دوباره مستحب و واجب پرسش كنیم، اما او اكنون چیزی گفت كه انگار از علم غیب بود.

سپس آنان مردی را در پی آن نگهبان فرستاده به وی گفتند: این مرد را زیر نظر بگیر و ببین كار او امشب به كجا می‌انجامد و فردا ما را از وضع او آگاه كن. آن شخص آمد و در مسجدی كه روبروی سرای آن مرد بود، منتظر نشست. چون نیمی از شب بگذشت بانگ فریاد و شیون به آسمان بلند شد و مردم را دید كه به خانه آن مرد می‌روند. پرسید: چه شده است؟ گفتند: فلانی بدون آنكه بیمار یا مریض باشد، امشب ناگهانی جان سپرد. آن مرد به نزد ابو یوسف و محمدبن‌الحسن بازگشت و آنان را از این ماجرا آگاه كرد، ابویوسف و محمد‌بن‌الحسن نزد امام هفتم آمده عرض كردند:

ما دانستیم كه تو علم حلال و حرام را می‌دانی، اما از كجا دانستی كه این مرد امشب می‌میرد؟ اما پاسخ داد: از دری كه رسول خدا (ص) علم خویش را به علی‌‌بن‌ابی‌طالب (ع) تعلیم فرمود.

آن دو با شنیدن این جواب مات و متحیر ماندند و نتوانستند پاسخی به آن حضرت بدهند. (بحارالانوار ، ج 2 ، ص 65-64)

بدین سان امام موسی‌بن‌جعفر (ع) همچون پیامبران و اولیای بزرگوار خداوند از زمان مرگ افراد آگاه بود.

2- همچنین آن حضرت به اذن خداوند از زبانهای گوناگونی كه مردم بدانها تكلم می‌كردند، مطلع بود. در حدیثی از ابن ابی حمزه آمده است كه گفت: نزد حضرت موسی بن جعفر (ع) بودم كه 30 غلام را كه از حبشه برای او خریده بودند، به محضرش آوردند. یكی از آنها كه نیكو سخن می‌گفت با امام سخن گفت.

امام موسی‌كاظم نیز با همان زبان جواب وی را گفت. آن غلام و نیز تمام جمع از این مساله شگفت زده شدند. آنان گمان كردند كه امام زبانشان را نمی‌فهمد. ایشان به آن غلام گفت: من به تو پولی می‌دهم و تو به هر یك از این غلامان 30 در هم بپرداز. غلامان از محضر امام خارج شده به هم می‌گفتند: او (امام كاظم) بلیغ‌تر از ما به زبان خود ما سخن می‌گوید و این نعمتی است كه خداوند به ما ارزانی داشته است.

علی بن ابی حمزه گوید: به آن حضرت عرض كردم: ای فرزند رسول خدا! چنین دیدم كه شما با این حبشیها با زبان خودشان سخن گفتید؟! آن حضرت فرمود: آری. گفتم: در میان آنها تنها به آن غلام امر كردید؟! فرمود: بلی به او گفتم كه در حق سایر بردگان نیكی كن و به هر یك از آنها ماهیانه 30 درهم بپردازد. چون او وقتی به سخن آمد از دیگران داناتر می‌نمود او از تبار پادشاهان آنها بود. پس او را بر سایرین گماردم تا به احتیاجات آنها رسیدگی كند. از اینها گذشته او غلامی راستگوست. سپس فرمود: شاید تو از اینكه من با آنان به زبان حبشی سخن گفتم در شگفت شدی؟ گفتم: به خدا سوگند آری.

فرمود: تعجب مكن! آنچه در نظر تو شگفت و حیرت آور آمد و آنچه از من شنیدی در مثل مانند پرده‌ای است كه به منقار خویش قطره‌ای از دریا برگیرد. آیا اگر پرنده‌ای چنین كند از دریا چیزی كاسته می‌شود؟! امام به منزله دریاست كه آنچه نزد اوست هیچ‌گاه تمام نمی‌شود و شگفتیهای او بیش از شگفتیهای دریاست. (بحارالانوار ، ج 2 ، ص 70)

 

 19.jpg

 

3- در حدیث دیگری كه علی بن ابی حمزه راوی آن است، آمده: ابوالحسن (ع) مرا به سوی مردی كه رو به رویش طبقی بود و دست فروشی می‌كرد فرستاد و فرمود: این 80 درهم را به او بده و بگو كه ابوالحسن می‌گوید: از این 80 درهم استفاده كن كه این مقدار تا هنگامی كه بمیری برایت بس است. چون فرمان امام را به جای آوردم! مرد گریست. گفتم: چرا می‌گریی؟ پاسخ داد: چرا نگریم كه هنگام مرگم فرا رسیده است. گفتم: آنچه پیش خداست از آنچه در آنی بهتر است. مرد خاموش شد. سپس پرسید: این بنده خدا تو كیستی؟ جواب دادم: علی‌ بن ‌ابی حمزه. مرد تا نام مرا دانست، گفت: به خدا سوگند سرور و مولایم به من چنین فرمود كه نامه‌ام را به وسیله علی بن ابی حمزه برایت می‌فرستم.

علی گوید: حدود 20 شب در آنجا درنگ كردم سپس نزد آن مرد آمدم و دیدم كه در بستر بیماری افتاده است. به او گفتم: هر وصیتی كه داری بكن كه من آن را از مال خودم به انجام می‌رسانم. گفت: چون مردم، دخترم را به همسری مردی متدین در آور سپس خانه‌ام را بفروش و پول آن را به امام بده و به هنگام غسل و دفن و نماز (میت) گواه من باش.

علی بن ابی حمزه گوید: چون آن مرد را به خاك سپردم، دخترش را به همسری مردی دیندار در آوردم و خانه‌اش را فروختم و بهای آن را به دست امام كاظم (ع) رساندم. آن حضرت پول خانه را بر گرداند و فرمود: این درهمها را به دست دختر او بسپار. (بحارالانوار ، ج 2 ، ص 76)

 

4- دانش ائمه از ناحیه خداست و هیچ چیز در آسمانها و زمین نمی‌تواند خدا را به عجز و ناتوانی بكشاند از این رو گاه حكمت او اقتضا می‌كند كه علمش را در نوزادی كه در گهواره است به ودیعه نهد چنانكه با عیسی بن مردم و یحیی بن زكریا چنین كرد. امام كاظم نیز از جمله كسانی بود كه خداوند قدرت خویش را در او ظاهر كرد. در حدیثی از عیسی شلقان آمده است كه گفت: نزد اما صادق رفتم و می‌خواستم از او درباره ابوالخطاب پرسشی كنم. آن حضرت پیش از آنكه من بنشینم آغاز به سخن كرد و فرمود: چه مانع داد كه پسرم موسی را ببینی و از تمام آنچه كه می‌خواهی از او سوال كنی؟

عیسی گوید: نزد عبد صالح (امام موسی) رفتم او در جایگاه تعلیم نشسته و بر لبانش اثر مداد ظاهر بود و پیش از آنكه من چیزی بگویم، گفت: ای عیسی! خداوند از پیامبران بر نبوت پیمان گرفت و آنان را از این پیمان عدول نمی‌كنند و نیز از اوسیان و جانشینان و بر جانشینی پیمان گرفته است و هم از این رو آنان از این پیمان بوی بر نمی‌تابند، اما ایمان عده ای عاریتی است، ابوالخطاب از جمله همین گروه است. از این رو خداوند ایمان او را باز ستاند. من با شنیدن این سخنان، آن حضرت را در آغوش گرفتم و میان دو چشمش را بوسیدم و گفتم: (ذریه بعضها من بعض)

سپس به نزد امام صادق بازگشتم. آن حضرت پرسید: چه كردی؟ گفتم: نزد او رفتم و او بدون آنكه من پرسشی كنم آغاز به سخن كرد و از آنجا دانستم كه او امام است. امام صادق (ع) فرمود: ای عیسی! این پسرم را دیدی اگر از او درباره آنچه كه در قرآن آمده است، سوال كنی به تو از روی علم و دانش پاسخ می‌دهد. (بحارالانوار ، ج 2 ، ص 58)

 

 20.jpg

 

 

5- هنگامی كه پرده‌ها میان پروردگار و بنده‌اش به كناری می‌روند و زمانی كه صفای روحی و معرفت الهی به اوج خود می‌رسد، دنیا تماما در اختیار بنده صالح خداوند می‌گردد چنانكه در حدیث قدسی نیز آمده است: «عبدی اطعنی تكن مثلی اقول للشیء كن فیكون و تقول للشیء كن فیكون». «بنده من! مرا اطاعت كن، تا همانند من شوی. همانطوری كه تا من به چیزی بگویم این گونه باش پس می‌شود تو نیز اگر به چیزی امر كنی همان می‌شود»

شقیق بلخی در ماجرایی كه برای او رخ داد گوشه‌ای از كرامتی را كه خداوند به هفتمین پیشوای شیعیان امام موسی بن جعفر (ع)، ارزانی داشته است برای ما بازگو می‌كند او می‌گوید:

در سال 149 هـ .ق به قصد حج حركت كردم و در قادسیه فرود آمدم. در حالی كه به مردم و زینت و كثرت آنان می‌نگریستم، نگاهم به جوانی خوش سیما، گند مگون و ضعیف افتاد. روی لباسش جامه‌ای پشمین بود كه جبه‌ای روی آن در بر كرده بود. نعلین به پاداشت و جدا از همه نشسته بود. با خود گفتم كه این جوان از فرقه صوفیه است كه می‌خواهد خود را در این سفر بر مردم تحمیل كند. به خدا قسم پیش او می‌روم و او را به باد نكوهش می‌گیرم. نزدیك او رفتم. چون جوان مرا دید كه به طرف او می‌روم گفت: ای شقیق!

(اجتنبوا كثیرا من الظن ان بعض الظن اثم).(سوره حجرات ، آیه12)

«از بسیاری گمانها پرهیز كنید كه برخی از گمانها گناه است»

آنگاه مرا وانهاد و رفت. با خود گفتم: عجب حادثه بزرگی! او از آنچه با خود گفته بودم، سخن گفت و مرا به نام صدا زد. این حتما بنده صالحی است باید به او برسم و از او بخواهم كه مرا حلال كند. با شتاب در پی او روانه شدم، اما نتوانستم به او برسم و او از دید من نهان شد. چون در «واقصه» فرود آمدیم ناگاه او را دیدم كه به نماز ایستاده و اعضای بدنش می‌لرزند و اشك از چشمانش سرازیر است. با خود گفتم: این همان مرد است، اینك به سوی او می‌روم و حلالیت می‌طلبم.

درنگ كردم، تا نماز ایشان به اتمام رسید سپس به سوی او روی كردم همین كه چشم او به من افتاد،‌ گفت: ای شقیق! بخوان:

(و انی لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدی)(سوره طه ، آیه 82)

«و همانا من آمرزنده ام برای كسی كه توبه كرد و ایمان آورد و كار شایسته انجام داده سپس هدایت شد.»

سپس مرا وانهاد و رفت. با خود گفتم كه این جوان از ابدال (اولیاءالله) است. او دوباره از نهان من خبر داد. چون در منطقه‌ای كم آب فرود آمدیم ناگهان او را دیدم كه بر كناره چاهی ایستاده است و كوزه‌ای در دست دارد و می‌خواهد با آن از چاه آب بكشد، اما كوزه از دستش رها شد و در چاه افتاد. من به كارهای او می‌نگریستم. در این هنگام دیدم كه او به آسمان نگریست و گفت:

انت ربی اذا ظمئت الی الماء                      وقوتی اذا اردت الطعاما

تو پروردگار منی هرگاه که به آب تشنه شوم و نیروی من هستی هرگاه خواستار طعام شوم

خداوندا من جز كوزه چیزی ندارم، پس آن را از بین مبر. به خدا سوگند در این هنگام دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و كوزه را كه لبریز از آب بود، گرفت. سپس وضو ساخت و چهار ركعت نماز گزارد.

آنگاه به سمت تپه‌ای شنی رفت. با دست خودش از شنها بر می‌داشت و در كوزه می‌ریخت و آن را تكان می‌داد و می‌نوشید: نزد او رفتم و بر وی سلام كردم. او سلامم را پاسخ گفت. به او گفتم: از فضل آنچه خداوند بر تو ارزانی داشته مرا نیز اطعام كن. او گفت: ای شقیق! نعمتهای پیدا و ناپیدای خداوند همواره بر ما باریدن گرفته است. پس به پروردگارت خوش گمان باش. آنگاه كوزه را به من داد. از آن خوردم و دیدم كه آرد و شكر است!! به خدا سوگند لذیذتر و خوشبو تر از آن نچشیده بودم پس سیر و سیراب شدم و چند روزی اصلا میل به آب و خوراك نداشتم. دیگر آن مرد را ندیدم تا آنكه وارد مكه شدیم. شبی او را كنار قبه‌الشراب دیدم. نیمی از شب گذشته بود او با خشوع و آه و ناله نماز می‌گزارد و در همین حال بود كه شب به پایان رسید. چون سپیده دمید بر مصلایش نشست و به گفتن تسبیح پرداخت سپس برخاست و نماز صبح را خواند و هفت بار به گرد خانه خدا طواف كرد و بیرون رفت. من در پی او روان شدم و ناگهان دیدم كه او بر خلاف وضعی كه در طول راه داشت صاحب خدم و حشم است و مردم به گرد او جمع می‌شوند و بر او سلام می‌كنند. از یكی از كسانی كه نزدیك او بود پرسیدم: این جوان كیست؟ پاسخ داد: این جوان موسی‌بن‌جعفر‌ بن‌محمد‌ بن‌علی ‌بن‌حسین ‌بن‌علی ‌بن ‌ابی‌طالب (ع) است.

چون از نام این جوان آگاه شدم، با خود گفتم: تعجب‌ می‌كردم اگر این شگفتیها را آن كس دیگری جز این آقا باشد!!